فريد الدين العطار النيسابوري

280

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

با غلامى گفت « بنشان اين دمش * پس بزن پنجاه چوبِ محكمش بر تنِ يوسف ، چنان بازو گشاى * كاين دم آهش بشنوم ، از دور جاى . » آن غلام آمد بسى كارش نداد * روىِ يوسف ديد ، دل بارش نداد پوستينى ديد مردِ نيك بخت * دست ، خود بر پوستين ، بگشاد سخت مرد هر چوبى كه مىزد استوار * ناله‌اى مىكرد يوسف زار زار چون زليخا بانگ بشنودى ز دور * گفتى « آخر سخت‌تر زن ، اى صبور . » مرد گفت « اى يوسفِ خورشيد فر * گر زليخا بر تو اندازد نظر ، چون نبيند بر تو زخمِ چوب هيچ * بى شك اندازد مرا در پيچ پيچ بُرْهنه كن دوش ، دل بر جاى دار * بعد از ان چوبى قوى را پاى دار گر چه اين ضربت زيانى باشدت * چون تو را بيند نشانى باشدت . » تن برهنه كرد يوسف آن زمان * غلغلى افتاد در هفت آسمان مرد ، حالى ، كرد دستِ خود بلند * سخت چوبى زد كه در خاكش فكند چون زليخا زو شنود آن بار آه * گفت « بس ! كاين آه بود از جايگاه پيش ازين آن آه‌ها ناچيز بود * آهِ انبارين ، ز جايى نيز بود . » گر بود در ماتمى صد نوحه‌گر * آهِ صاحبْ درد آيد كارگر